تبليغاتX
مجله الكترونيكي ريــــــــواس

واعظان کاين جلوه در محراب و منبر می‌کنند
                                                         چون به خلوت می‌روند آن کار ديگر می‌کنند
مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
                                                         توبه فرمايان چرا خود توبه کمتر می‌کنند
گوييا باور نمی‌دارند روز داوری
                                                         کاين همه قلب و دغل در کار داور می‌کنند
يا رب اين نودولتان را با خر خودشان نشان
                                                          کاين همه ناز از غلام ترک و استر می‌کنند
ای گدای خانقه برجه که در دير مغان
                                                          می‌دهند آبی که دل‌ها را توانگر می‌کنند
حسن بی‌پايان او چندان که عاشق می‌کشد
                                                          زمره ديگر به عشق از غيب سر بر می‌کنند
بر در ميخانه عشق ای ملک تسبيح گوی
                                                           کاندر آن جا طينت آدم مخمر می‌کنند
صبحدم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت
                                                           قدسيان گويی که شعر حافظ از بر می‌کنند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم تیر 1388ساعت توسط ریواس |

همه ما ها این ضرب المثل قديمي رو بار ها شنيديم كه مي گن : " خر طرف خيلي مي ره " و اين واژه بيشتر در ادارات و مراكز عمومي كه با مردم سرو كار دارند ، نزد ارباب رجوع معمولآ متداول است . خب ، آيا تا حالا فكر كرديد ، خر كي ، كجا مي ره ؟

جرات نمی کنم اسمی کنم اما خودتان زیر پوست مطلب را خوب بگیرید...

مثلآ تجسم كنيد يك روز صبح که برای کاری به یکی از ادارات قلمبه شهر رفتید  و در حال ورود مشاهده كنید  شخصي در حال كشيدن افسار خري به داخل اداره  است . ابتدا همه حتی پرسنل فرياد مي زنند ، اي عمو .... كجا ...؟  فكر كردي اين جا كاروانسراست كه سرتو انداختي پائين با خرت مي ري تو ؟ اما وقتي بشنوند كه اين خر متعلق به رياست محترم اداره است ، نه تنها فوري زنجير را باز مي كنند ، بلكه به اين خر زبون بسته كلي تعظيم و تكريم هم مي كنند . و در ادامه تجسم كنيد كه اين خر ، داخل اداره به كجا ها مي تونه بره ....؟  توی هر واحدی که این خر میره اولش با همان واكنش هاي اوليه كه  مقابل در  ورودي رخ داده بود مواجه مي شود . ولي به محض اين كه گفته شود ، خر جناب مدیر است ، تمام در هاي بسته تا ته باز مي شوند . و خر با خيال راحت هر جا اراده كند ، سركشي مي نمايد . بعضی ها هم که عادت دارند در برابر مدیر محترم زیادی دست به سینه باشند و قبلا هم گفتم با چرخش مدیریت راحت می چرخند  ابتدا با شك و ترديد به جناب خر نگاه مي كنند . اما وقتي متوجه مي شوند كه مال كيست .... در نهايت ادب و احترام پشت سر خر راه مي افتند و او را مشايعت مي نمايند .

اگر همين خر محترم ،  در حين عبور از هر يك از واحدها پشكلي بر روي موزائيك هاي براق به زمين بيندازد ، واكنش کارکنان هر بخش با ديگري متفاوت است . براي نمونه : مثلآ ، پرسنلی که به دليل نداشتن پارتي كلفتي هر آن منتظر جايگزين شدن فرد ديگري به جاي خود است ، سريع به طرف زمين شيرجه رفته و قبل از همه ي افراد ديگري كه وضعيت مشابه او را دارند ، پشكل را با احترام از زمين بر مي دارد . و خطاب به کناری خودش كه او هم در دل آرزوي برداشتن پشكل خر جناب رئيس را در سر مي پروراند ، مي گويد : لطفآ اين تحفه ي خر آقاي رئیس را در جايي امن بعنوان يادگاري نگهداريد .

همين خر طي بازديدي از واحد دیگر که کارمندش پارتی کلفت تری داره و هر روز به دست بوسی خدمت مدیر میرسه  ، اين بار پشگلي از نوع ديگر به زمين مي پاشد .... ( يعني نوع ماتريال پشگل ، سفت نبوده ).  مدير مربوطه كه از نظر موقعيت شغلي پشتش به اصطلاح به كوه بنداست، با عصبانيت به آبدار چي پخش فرياد مي زند كه : سريع جمع كن اين كثافت ها را .... آخه جاي خر كه اين جا نيست ..... همين يكي رو كم داشتيم .

بله ! آخر تمام پاچه خوری ها هم همین است !!!

به همين منوال شما افراد ديگر ، با سمت هاي گوناگون را مجسم كنيد كه قصد دارند خر خودشان را به اداراتشان بياورند . البته واضح و مبرهن است كه ، خرهای بعضی مدیران که با بعضی کله گنده ها نسبت فامیلی دارند چهار نعل می روند حتی پشت چراغ قرمز هم نمی ایستند یعنی لزومی ندارد خر هاي معاونين اگر چه به داخل سازمان راه مي يابند ، اما هريك به فرا خور مسئوليت خود ، خرشان فقط تا محدوده اي مي توانند وارد شوند . و مثل خر آقاي مدیر اختيار عمل ندارند . اما خرهای مدیران هم دارای رتبه بندی است . مثلا یک مدیر خرش درشت تر است و بیشتر می رود  و مرتب از وی به نیکی یاد می شود اما بعضی ها هم خیلی خرشان نمی رود این مدیران یا خرشان از نوع کره خر است مثل مدیرانی که از 365 روز سال 367 روز اصلا به اذهان ملت هم وارد نمی شوند و پشت میز ریاست تار و مار در هوا پخش می کنند و منتظرند تا کره خرشان بیمار نشود که مبادا از رده خارج شود. بعضی ها هم خرشان لنگ است یعنی هر چقدر هم زور بزنند باز خرشان زیاد نمی رود یا شاید نمی گذارند که برود و مرتب می غرند که بشکند دستی که نمک ندارد.

خب حال تجسم كنيد كه فردا من خرم را به خواهم به یک اداره محترم که اسمش را نمی خواهم بگویم ببرم . در همان نخستين قدم ، وقتي مسئول حراست بقهمد كه متعلق به مدیر وبلاگ ریواس است ، چنان لگدي به سينه خر زبون بسته مي زند كه طفلي خره تا يك هفته مي لنگد . فراموش نكنيد گاهي اوقات شما شاهد حضور خر هايي متعلق به بعضي كارمندان دون پايه يا آبدار چي ها هستيد كه با احترام از جلوي چشمان نگهبانان ورودی  عبور مي كنند . و كسي نيست كه بپرسد آقا خرت به چند ؟

                                           شما چی ؟ خرتون چقدر می ره؟

خرت به چند ؟

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط ریواس |

 
گفتمان منصفانه؛
                    تنها دارائی ماست!
                                             ثروت ناچیزمان را
                                                            با شما تقسیم میکنیم!
به عقیده ها، دینها و فرهنگها احترام میگذاریم
                                                         حتی اگر مخالف عقیده و نظر ما باشند
+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط ریواس |

شب که شد آینه با من مست،
ضجه می کرد و هراسان بود:
"آه ، ای آینه، آه
گریه ام می گیرد
مانده در تنگ خود آزرده من زندانی،
از خوشی می میرد.
آه ، ای آینه، آه
عالمی رفت و به دلخواه رسید.
ما همان مانده به آغاز رهی نافرجام،
دوست کش ،دشمنکام.
ما به جا مانده و سرگرم چه بازیهایی:
توپ، زنجیر، پله
به زمین و به هوا گرگم و چوپان گله
بازی...
همه بیهوده و بسیار حقیر.
آه ، ای آینه، آه"..
+ نوشته شده در جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

همای بخت بر شانه‌ات نخواهد نشست

 

                                                      مگر آنکه

 

شانه‌ای به گستره و پهنای کوهستان داشته باشی .

                                                                                        اُرد بزرگ  

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

شعر زیر گزیده ای از آثار مرحوم مجتبی کاشانی است که به زیبایی 5S را تشریح کرده و مابقی را خود بخوانید بهتر است: 


رمــز پيروزي ژاپن بسـته پنـج عامل است
گرچه آن در دين ما داراي شرح كامل اسـت
ليك آنها در عمل آن را عبارت گشــته اند
رتبه اول به توليـد و تجـارت گشـــته اند
رمـز اول، هر چه زائد را بـرون بردن ز كار
Seiri
رمـز دوم، هر چه را در جاي خود دادن قرار
Seiton
رمز ســوم، هرچه در جايش نهادن بعد كار
Seiso
رمز چهـارم، شــيوه آموزش زنجـيره وار
Seiketsu
رمز پنجـم، در نظافت شــهره دوران شدن
Shitsuke
در حقيقـت پاسـدار نيمي از ايمان شــدن


آنچه ژاپن آزمــوده جمله در احكام ماست
همـتي بايد كه اين شايســتگي انعام ماست

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

 

                                                       ریواس

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

سعی کن یک مشت آب را در دستت بفشاری .

خواهی دید که بسرعت ناپدید می شود . اما اگر به آرامی

دستت را در همان آب رها کنی می بینی که با تمام

وجود آب را حس می کنی . 

ریواس

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

روزها گذشت و گنجشك به خدا هيچ چيز نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين طور مي گفت" .مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و تنها قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد

و سر انجام گنجشك روي شاخه اي از درخت  نشست .

                       ریواس 

فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ حرفي نزد و خدا شروع به صحبت کرد :" به من بگو از آنچه در سينه ات سنگيني ميکند ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، آرامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم، كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و بغضي سنگين گلويش را گرفته بود . سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. و سپس تو از کمين مار خارج شدي  . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.اشك در چشمان گنجشك نشسته بود . ناگهان چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.   لحظه اي درنگ كنيم.! لانه ي ما چند بار واژگون شده؟!

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت توسط ریواس |

لابه لاي درخت هاي پاييزي آنچه برجاي مانده بوي برگ خيس زرد-سرخ است که بدون آن حس پاييز ممکن نيست ديگري عطر گردو و در آخر چندين عکس يادآور خاطره اي ديگر از پائيز.

                    ریواس

                      

                            ریواس

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت توسط ریواس |

ریواس

شعر قيصر امين پور

انتخاب گزيده هايي از قيصر امين پور براي بازخواني کاري مشکل است. به خصوص حالا که نيست و وقتي شعرهايش را ورق مي زني چشمانش پيش چشمانت است و صدايش آرام آرام از دور مي آيد و...

خسته ام از آرزوها، آرزوهاى شعارى

شوق پرواز مجازى، بال هاى استعارى

لحظه هاى کاغذى را روز و شب تکرار کردن

خاطرات بايگانى، زندگى هاى ادارى

روى ميز خالى من، صفحه باز حوادث

در ستون تسليت ها، نامى از ما يادگارى

***

سراپا اگر زرد و پژمرده ايم

ولى دل به پائيز نسپرده ايم

چو گلدان خالى لب پنجره

پر از خاطرات ترک خورده ايم

اگر داغ دل بود، ما ديده ايم

اگر خون دل بود، ما خورده ايم

اگر دل دليل است، آورده ايم

اگر داغ شرط است، ما برده ايم

اگر دشنه دشمنان، گردنيم

اگر خنجر دوستان، گرده ايم

گواهى بخواهيد، اينک گواه

همين زخم هايى که نشمرده ايم!

دلى سر بلند و سرى سر به زير

از اين دست عمرى به سر برده ايم

***

گفتي: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال کو؟

شيرين من، براي غزل شور و حال کو؟

پر مي زند دلم به هواي غزل، ولي

گيرم هواي پر زدنم هست، بال کو؟

گيرم به فال نيک بگيرم بهار را

چشم و دلي براي تماشا و فال کو؟

تقويم چارفصل دلم را ورق زدم

آن برگهاي سبِِِِزِِ سرآغاز سال کو؟

رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند

حال سؤال و حوصله قيل و قال کو؟

***

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نامهايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند

انحناي روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟

درد دوستي کجا؟

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي کهنه ي لجوج

***

اگر مي توانستم

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين کوچه ها

فقط يک نفس مي توانست

طنين عبوري نسيمانه را به خاط سپارد

اگر آسمان مي توانست ، يکريز

شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تو را باد و باران

از اين کوچه ها آب و جارو نمي کرد

اگر قلک کودکي لحظه ها را پس انداز مي کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را براي کسي باز مي کرد

و مي شد به رسم امانت

گلي را به دست زمين بسپريم

و از آسمان پس بگيريم

اگر خاک کافر نبود

و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد

اگر کوها کر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرفهاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توانستم از خاک يک دسته لبخند پرپر بچينم

تو را مي توانستم اي دور از دور يک بار ديگر ببينم

اگر مي توانستم

اگر داغ رسم قديم شقايق نبود

اگر دفتر خاطرات طراوت پر از ردپاي دقايق نبود

اگر ذهن آيينه خالي نبود

اگر عادت عابران بي خيالي نبود

اگر گوش سنگين اين کوچه ها

فقط يک نفس مي توانست

طنين عبوري نسيمانه را به خاطر سپارد

اگر آسمان مي توانست ، يکريز

شبي چشمهاي درشت تو را جاي شبنم ببارد

اگر رد پاي نگاه تو را باد و باران

از اين کوچه ها آب و جارو نمي کرد

اگر قلک کودکي لحظه ها را پس انداز مي کرد

اگر آسمان سفره هفت رنگ دلش را براي کسي باز مي کرد

و مي شد به رسم امانت

گلي را به دست زمين بسپريم

و از آسمان پس بگيريم

اگر خاک کافر نبود

و روي حقيقت نمي ريخت

اگر ساعت آسمان دور باطل نمي زد

اگر کوهها کر نبودند

اگر آبها تر نبودند

اگر باد مي ايستاد

اگر حرفهاي دلم بي اگر بود

اگر فرصت چشم من بيشتر بود

اگر مي توانستم از خاک يک دسته لبخند پرپر بچينم

تو را مي توانستم اي دور از دور يک بار ديگر ببينم!

***

خدايا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

زغم‌هاي دگر غير از غم عشقت رها کن

تو خود گفتي که در قلب شکسته خانه داري

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

خدايا بي‌پناهم، ز تو جز تو نخواهم

اگر عشقت گناه است، ببين غرق گناهم

چو نيلوفر عاشقانه چنان مي‌پيچم به‌پاي تو

که سرتا پابشکفد گل ز هر بندم در هواي تو

به دست ياري، اگر که نگيري، تو دست دلم را دگر که بگيرد

به آه و زاري، اگر نپذيري، شکسته دلم را دگر که پذيرد

+ نوشته شده در جمعه یازدهم آبان 1386ساعت توسط ریواس |

 

باز باران

 با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

 

من به پشت شيشه تنها

ايستاده :

در گذرها

رودها راه اوفتاده.

 

شاد و خرم

يک دوسه گنجشک پرگو

باز هر دم

می پرند اين سو و آن سو

 

می خورد بر شيشه و در

مشت و سيلی

آسمان امروز ديگر

نيست نيلی

 

يادم آرد روز باران

 گردش يک روز ديرين

خوب و شيرين

توی جنگل های گيلان:

 

کودکی دهساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

 

از پرنده

از چرنده

از خزنده

بود جنگل گرم و زنده

 

آسمان آبی چو دريا

يک دو ابر اينجا و آنجا

چون دل من

روز روشن

 

بوی جنگل تازه و تر

همچو می مستی دهنده

بر درختان می زدی پر

هر کجا زيبا پرنده

 

برکه ها آرام و آبی

برگ و گل هر جا نمايان

چتر نيلوفر درخشان

آفتابی

 

سنگ ها از آب جسته

از خزه پوشيده تن را

بس وزغ آنجا نشسته

دمبدم در شور و غوغا

 

رودخانه

با دوصد زيبا ترانه

زير پاهای درختان

چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان

 

چشمه ها چون شيشه های آفتابی

نرم و خوش در جوش و لرزه

توی آنها سنگ ريزه

سرخ و سبز و زرد و آبی

 

با دوپای کودکانه

می پريدم همچو آهو

می دويدم از سر جو

دور می گشتم زخانه

 

می پراندم سنگ ريزه

تا دهد بر آب لرزه

بهر چاه و بهر چاله

می شکستم کرده خاله

 

می کشانيدم به پايين

شاخه های بيدمشکی

دست من می گشت رنگين

از تمشک سرخ و وحشی

 

می شنيدم از پرنده

داستانهای نهانی

از لب باد وزنده

راز های زندگانی

 

هرچه می ديدم در آنجا

بود دلکش ، بود زيبا

شاد بودم

می سرودم :

 

" روز ! ای روز دلارا !

داده ات خورشيد رخشان

اين چنين رخسار زيبا

ورنه بودی زشت و بی جان !

 

" اين درختان

با همه سبزی و خوبی

گو چه می بودند جز پاهای چوبی

گر نبودی مهر رخشان !

 

" روز ! ای روز دلارا !

گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد

ای درخت سبز و زيبا

هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "

 

اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره

آسمان گرديده تيره

بسته شد رخساره خورشيد رخشان

ريخت باران ، ريخت باران

 

جنگل از باد گريزان

چرخ ها می زد چو دريا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هر جا

 

برق چون شمشير بران

پاره می کرد ابرها را

تندر ديوانه غران

مشت می زد ابرها را

 

 روی برکه مرغ آبی

از ميانه ، از کناره

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

 

گيسوی سيمين مه را

شانه می زد دست باران

باد ها با فوت خوانا

می نمودندش پريشان

 

سبزه در زير درختان

رفته رفته گشت دريا

توی اين دريای جوشان

جنگل وارونه پيدا 

 

بس دلارا بود جنگل

به ! چه زيبا بود جنگل

بس ترانه ، بس فسانه

بس فسانه ، بس ترانه

 

بس گوارا بود باران

وه! چه زيبا بود باران 

می شنيدم اندر اين گوهرفشانی

رازهای جاودانی ،پند های آسمانی

 

" بشنو از من کودک من

پيش چشم مرد فردا

زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -

هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "

 

 

ریواس

+ نوشته شده در جمعه چهارم آبان 1386ساعت توسط ریواس |

شهــــــریست ز قدیم به جا مانده در آشیــان کویر    

                                                   که چو نگینی درخشـان نشسته بـر انگشتـان کــویر

همه جهتش تا به فرسنگها نیست جز پهنه دشت    

                                                  عجب کین شهــر سبـز چـون رویید در بیابـان کویر

روزش به پـــای خورشید می ســــوزد تن ریشش         

                                                 شب بــوسـه می زند بر دست خاکش ستارگان کویر

باد بهــــــــارش نفحه جان می دمد در جام بـــــاغ       

                                                   ز شمیم خوش گلزارش پر می شود ، آسمـــان کویر

اینجـــا به آسمـــان رسیده زمین در آغــوش افــق        

                                                 به گاه غـــروبش مــوج میزند دریای نور در دامان کویر

به آواز بـــــاران غنچه می بـــارد بر دشت و دمـــن       

                                                 چه خوش می آورد بوی خاک نم خورده را باران کویر

کویر اوج احسان خویش نهاده در این سکنج آبــاد     

                                               بدین لطفش دو صد درود و هزار بوسه باد بر دستان کویر

دامــــــن کشان می گذرد آفتابش از سر شن زار         

                                                 اندک اندک در پناه دیوارش قد می کشد سایبان کویر

یقین دان که تاریخ نهفته در کوچه و پس کوچه هایش    

                                               پر فراز و نشیب است در دل این شهـــــر داستان کویر

اگر زخم تنش دهان می گشودی ملک آتش می بگرفتی    

                                                ز آن شرارتها که نمود گذر ایام در گلستــــــان کویر

روزگار آیینه ایست که رویش زنگار بگرفته اینجــا   

                                                خاکستری هم نماند به جا ، چون باد می برد غبار کاروان کویر

کوچه و کوره راه و کویر می دهند بوی صفــــــــا     

                                                درس وفا گر  بخواهی ، گذر کن بر محفل دوستان کویر

همره خویش به شب مکش چراغی بر سر دست       

                                               که  اینجا چو خورشید می تابند بر سر راه ، چشمان کویر

نفسی ار می کشد بیدار ، ز دولت این خاک است        

                                              ز آن سبب تـــا به ابد بمــــاند بر سر پیمــــــــــان کویر

                          ریــــواس

برگرفته شده از وبلاگ و خداوند عشق را آفرید

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

همه ما ها این ضرب المثل قديمي رو بار ها شنيديم كه مي گن : " خر طرف خيلي مي ره " و اين واژه بيشتر در ادارات و مراكز عمومي كه با مردم سرو كار دارند ، نزد ارباب رجوع معمولآ متداول است . خب ، آيا تا حالا فكر كرديد ، خر كي ، كجا مي ره ؟

جرات نمی کنم اسمی کنم اما خودتان زیر پوست مطلب را خوب بگیرید...

مثلآ تجسم كنيد يك روز صبح که برای کاری به یکی از ادارات قلمبه شهر رفتید  و در حال ورود مشاهده كنید  شخصي در حال كشيدن افسار خري به داخل اداره  است . ابتدا همه حتی پرسنل فرياد مي زنند ، اي عمو .... كجا ...؟  فكر كردي اين جا كاروانسراست كه سرتو انداختي پائين با خرت مي ري تو ؟ اما وقتي بشنوند كه اين خر متعلق به رياست محترم اداره است ، نه تنها فوري زنجير را باز مي كنند ، بلكه به اين خر زبون بسته كلي تعظيم و تكريم هم مي كنند . و در ادامه تجسم كنيد كه اين خر ، داخل اداره به كجا ها مي تونه بره ....؟  توی هر واحدی که این خر میره اولش با همان واكنش هاي اوليه كه  مقابل در  ورودي رخ داده بود مواجه مي شود . ولي به محض اين كه گفته شود ، خر جناب مدیر است ، تمام در هاي بسته تا ته باز مي شوند . و خر با خيال راحت هر جا اراده كند ، سركشي مي نمايد . بعضی ها هم که عادت دارند در برابر مدیر محترم زیادی دست به سینه باشند و قبلا هم گفتم با چرخش مدیریت راحت می چرخند  ابتدا با شك و ترديد به جناب خر نگاه مي كنند . اما وقتي متوجه مي شوند كه مال كيست .... در نهايت ادب و احترام پشت سر خر راه مي افتند و او را مشايعت مي نمايند .

اگر همين خر محترم ،  در حين عبور از هر يك از واحدها پشكلي بر روي موزائيك هاي براق به زمين بيندازد ، واكنش کارکنان هر بخش با ديگري متفاوت است . براي نمونهمثلآ ، پرسنلی که به دليل نداشتن پارتي كلفتي هر آن منتظر جايگزين شدن فرد ديگري به جاي خود است ، سريع به طرف زمين شيرجه رفته و قبل از همه ي افراد ديگري كه وضعيت مشابه او را دارند ، پشكل را با احترام از زمين بر مي دارد . و خطاب به کناری خودش كه او هم در دل آرزوي برداشتن پشكل خر جناب رئيس را در سر مي پروراند ، مي گويد : لطفآ اين تحفه ي خر آقاي رئیس را در جايي امن بعنوان يادگاري نگهداريد .

همين خر طي بازديدي از واحد دیگر که کارمندش پارتی کلفت تری داره و هر روز به دست بوسی خدمت مدیر میرسه  ، اين بار پشگلي از نوع ديگر به زمين مي پاشد .... ( يعني نوع ماتريال پشگل ، سفت نبوده ).  مدير مربوطه كه از نظر موقعيت شغلي پشتش به اصطلاح به كوه بنداست، با عصبانيت به آبدار چي پخش فرياد مي زند كه : سريع جمع كن اين كثافت ها را .... آخه جاي خر كه اين جا نيست ..... همين يكي رو كم داشتيم .

بله ! آخر تمام پاچه خوری ها هم همین است !!!

به همين منوال شما افراد ديگر ، با سمت هاي گوناگون را مجسم كنيد كه قصد دارند خر خودشان را به اداراتشان بياورند . البته واضح و مبرهن است كه ، خرهای بعضی مدیران که با بعضی کله گنده ها نسبت فامیلی دارند چهار نعل می روند حتی پشت چراغ قرمز هم نمی ایستند یعنی لزومی ندارد خر هاي معاونين اگر چه به داخل سازمان راه مي يابند ، اما هريك به فرا خور مسئوليت خود ، خرشان فقط تا محدوده اي مي توانند وارد شوند . و مثل خر آقاي مدیر اختيار عمل ندارند . اما خرهای مدیران هم دارای رتبه بندی است . مثلا یک مدیر خرش درشت تر است و بیشتر می رود  و مرتب از وی به نیکی یاد می شود اما بعضی ها هم خیلی خرشان نمی رود این مدیران یا خرشان از نوع کره خر است مثل مدیرانی که از 365 روز سال 367 روز اصلا به اذهان ملت هم وارد نمی شوند و پشت میز ریاست تار و مار در هوا پخش می کنند و منتظرند تا کره خرشان بیمار نشود که مبادا از رده خارج شود. بعضی ها هم خرشان لنگ است یعنی هر چقدر هم زور بزنند باز خرشان زیاد نمی رود یا شاید نمی گذارند که برود و مرتب می غرند که بشکند دستی که نمک ندارد.

خب حال تجسم كنيد كه فردا من خرم را به خواهم به یک اداره محترم که اسمش را نمی خواهم بگویم ببرم . در همان نخستين قدم ، وقتي مسئول حراست بقهمد كه متعلق به مدیر وبلاگ ریواس است ، چنان لگدي به سينه خر زبون بسته مي زند كه طفلي خره تا يك هفته مي لنگد . فراموش نكنيد گاهي اوقات شما شاهد حضور خر هايي متعلق به بعضي كارمندان دون پايه يا آبدار چي ها هستيد كه با احترام از جلوي چشمان نگهبانان ورودی  عبور مي كنند . و كسي نيست كه بپرسد آقا خرت به چند ؟

                                           شما چی ؟ خرتون چقدر می ره؟

 

                              ریــــواس

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

                                                                    

 
 
 

بر ابنای بشر پوشیده نیست که همانا ساخت سریال طنز در این اوضاع و احوال از نان شب که واجب تر شده هیچ ! بلکه می تواند به مدت چند ماه پرستیژ هم  داشته باشد . پس به هر ضرب و زوری که شده باید آن را ساخت و به عالم بشریت خدمت نمود.شما خواننده عزیز هم می توانید با بکارگیری دستورات زیر سریال طنز بسازید و ملتی را قرین منت خود سازید.

 

* ابتدا باید تاپیک سریال خود را انتخاب کنید مثلا فرهنگی اجتماعی و یا سیاسی . بهتر است برای شروع از تاپیکهای عمومی مثل مباحث داغی که الان در شهرما هست  (بحث اصلا مربوط به اسفند نیست قضاوت منفی نشود- مثلا ... از آنجایی که دیوارهای اداره منابع طبیعی کوتاه است می توانید این اداره را بعنوان تاپیک برگزینید. )

 

* چند بازیگر ثابت برای سریال طنز خود انتخاب کنید زیاد مشکل نیست کافیست کمی شرایط دور و بر خود را موزیانه بررسی کنید شخصیتهای خوبی را می یابید ...  از آنها بخواهید حرکاتی را که احیانا مورد توجه بینندگان فهیم و عزیز قرار می گیرد،تکرار کنند.مثلا سرشان را به یمین و یسار بچرخانند،تودماغی حرف بزنند،کوچه بازاری بخوانند،پشت چشم نازک کنند ، چند تا بد وبیراه عامیانه هم جور کنید و بعنوان دیالوگ به بازیگر بدهید و تست بگیرید. و غیره... هراکلیت حکیم می گوید:"در یک رودخانه دو بار نمی شود شنا کرد،مگر در سریالهای طنز ایرانی ."


* شما برای لوکیشن،فقط به یک اتاق احتیاج دارید که چند نفر بتوانند توی آن بنشینند و به مدت سه ربع توی سر همدیگر بزنند. الیاکازان بازی ساز معروف سینما می گوید:"لوطی باهاس شم اقتصادی داشته باشه.لوکیشن-موکیشن رو وللش."حیف نیست بنزین-این سرمایه ملی- را با رفت و آمد میان لوکیشنهای متعدد هدر بدهید؟


* خودتان را برای نوشتن یا سفارش فیلمنامه به دردسر نیاندازید.برای سریال طنز،لزومی به در دست داشتن فیلمنامه درست و درمان نیست.امروزه آنقدر اتفاقات عجیب و غریب به خودی خود می آیند و میروند که دوستیها و ارزشها را زیر پا می گذارند که دیگر نیازی به سوژه یابی نیست خود بازیگرها به شما سوژه می دهند

 
* کنفوسیوس حکیم می گوید:"یک سریال طنز حتما نباید خنده دار باشد و مخاطب را به چرت زدن هم وادارد کافی است."بنابراین در برابر انتقاد احتمالی منتقدان که:"این کجایش طنز بود"،خم به ابرو نیاورید و کار خودتان را بکنید.یادتان باشد که آنها سواد طنز ندارند.


* از آنجا که تضاد،مولفه کلیدی اثر طنز است،در سریالهای طنز،حتما باید چند نفر حضور داشته باشند که مدام توی سر همدیگر بزنند و از این طریق ،تضاد موقعیت و گفتار و رفتار ایجاد کنند.ذهن خودتان را برای ایجاد موقعیتهای پیچیده تر مشغول نکنید.دنیا ارزش این همه فکر کردن را ندارد.تا می توانید،رفقای قدیمی را به جان همدیگر بیاندازید. خبر چینی کنید دوبه هم زنی هم می توانید به برنامه خود اضافه کنید اصلا راحت تر ! موضوع انتخابات را پیش بکشید و از یکی از کاندیداهایی که می دانید طرف به خونش تشنه است حمایت کنید .لزومی ندارد کاندیداها بدانند شما جهت ساخت سریال خود دروغ می گوئید هر کدامشان انتخاب شدند با یک کم چرخش و تغییر شرایط می توانید شرایط را از وخامت به معتدل تبدیل کنید مهم اینست که شما در ساخت سریالتان موفق شوید. پس اصلا به فکر اینکه دروغ شما می تواند عامل تفرقه و دشمنی شود نباشید چرا که در این شرایط قمر در عقرب شایعه سازی خود کاندیداها باید عاقل باشند ... پس با توجه به اینکه انتخاب پرسوناژزنی که بتواند در تمام طول سریال شما داد بزند و حنجره پاره کند،ضروری است.فکر اعصاب مخاطب را هم نکنید.سریال طنز ساختن،این مرارتها را هم دارد!

 

* تا سریال تمام نشده،کلید سریال بعدی را بزنید.حیف است مردم بدون تماشای سریال طنز سر به بالین بگذارند و از سریالی که شما یک وجب روغن به خوردش کرده اید محروم شوند .بخصوص این که این روزها،برخی سریالهای طنز،نقش مهمی را در خوابانیدن جماعت و یا ایجاد حس در بین مردم ایفا می کنند! کی اهمیت می دهد مفهوم سریال شما چی بوده ؟ مهم این هست که شما از بحث روز جامعه موفق به ساخت سریال شدید.

 

 
                           

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

تمرکز و سکوت    همگي به آن نياز دارند

تمرکز    تصمیم گیری   و در نهایت انتخاب  قبل از شروع

ایمان بیاوریم به راه    با گامهايي محكم و استوار!

برگرفته از وبلاگ سخت وستبر چون کوه  نوشته همشهری عزیز علیرضا زین الدینی میمند   

 

ریواس

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت توسط ریواس |

دوستش بدار ولی منتظرش نمان.

یک روز خزان پاییزی پرستویی را دیدم در حال مهاجرت به او گفتم :

چون به دیار یارم می روی به او بگو دوستش دارم و منتظرش می مانم .

 بهار سال بعد پرستو نفس نفس زنان آمد و گفت : دوستش بدار ولی منتظرش نمان.

                                          

ریواس

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت توسط ریواس |

 

خدا را شكر كه دختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است.اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند.

I am thankful for my teenage daughter who is complaining about doing dishes, because that means she is at home not on the street.


خدا را شكر كه ماليات مي پردازم اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم.

I am thankful for the taxes that I pay, because it means that I am employed.



خدا را شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند . اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم.

I am thankful for the clothes that a fit a little too snag, because it means I have enough to eat.

 

 

خدا را شكر كه در پايان روز از خستگي از پا مي افتم.اين يعني توان سخت كار كردن را دارم.

I am thankful for weariness and aching muscles at the end of the day, because it means I have been capable of working hard.

 

 

خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.اين يعني من خانه اي دارم.

I am thankful for a floor that needs mopping and windows that need cleaning, because it means I have a home.

 

 

خدا را شكر كه در جائي دور جاي پارك پيدا كردم.اين يعني هم توان راه رفتن دارم و هم اتومبيلي براي سوار شدن.

I am thankful for the parking spot I find at the farend of the parking lot, because it means I am capable of walking and that I have been blessed with transportation.



خدا را شكر كه سرو صداي همسايه ها را مي شنوم. اين يعني من توانائي شنيدن دارم.

I am thankful for the noise I have to bear from neighbors, because it means that I can hear.

 

 

خدا را شكر كه اين همه شستني و اتو كردني دارم. اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم.

I am thankful for the pile of laundry and ironing, because it means I have clothes to wear.

 

 

خدا را شكر كه هر روز صبح بايد با زنگ ساعت بيدار شوم. اين يعني من هنوز زنده ام.

I am thankful for the alarm that goes off in the early morning house, because it means that I am alive.



خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار مي شوم. اين يعني به ياد آورم كه اغلب اوقات سالم  هستم.
I am thankful for being sick once in a while, because it reminds me that I am healthy most of the time.

 


خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي مي كند. اين يعني عزيزاني دارم كه مي توانم برايشان هديه بخرم.

I am thankful for the becoming broke on shopping for New Year, because it means I have beloved ones to buy gifts for them.

 

خداراشكر...خدارا شكر...خدارا شكر!
Thanks God, Thanks God, Thanks God!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت توسط ریواس |

چو مرگم فرا رسید به آسمان دفنم کنید

                             تا هم مزارانم ستاره ها باشند

                                          من زاده آسمانم  و گمگشته غریب زمین

  تو مرا می فهمی!

                          من تو را می فهمم...

                                        و همین ساده ترین قصه ی یک انسان است.! 

                                                

ریواس

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت توسط ریواس |