تبليغاتX
مجله الكترونيكي ريــــــــواس

از خدا پرسيدم

 خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟

خدا جواب داد

گذشته ات را بدون هيچ تاسفي بپذير

با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس براي آينده آماده شو

ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه اي انداز

شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن

زندگي شگفت انگيز است فقط اگربدانيد که چطور زندگي کنيد

مهم این نیست که قشنگ باشی ، قشنگ این است که مهم باشی، حتی برای یک نفر

مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی

كوچك باش و عاشق.. كه عشق می داند آئین بزرگ كردنت را

بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی

موفقيت پيش رفتن است نه به نقطه ي پايان رسيدن

فرقى نمي كند گودال آب كوچكى باشى يا درياى بيكران... زلال كه باشى، آسمان در توست

گفتگو با خدا

 

نلسون ماندلا

+ نوشته شده در شنبه بیستم تیر 1388ساعت توسط ریواس |

امروز برای کودکم کتاب شازده کوچولو را می خواندم اثرآنتوان دو سنت اگزوپری

 همانطور که ورق میزدم می اندیشیدم چه خوب به دنیای پر از طمع آدم بزرگها طعنه میزند و در ستایش دنیای بچه ها میکوشد .

به یاد آوردم پیشترها در ایام کودکی و نوجوانی ، هميشه دوستاني داشتم كه سن و سالشان از من بيشتر بود فكر ميكردم آنان بيش از من مي فهمند ، آرزو داشتم روزي بزرگ شوم و مثل آنان . مي گفتم فردا كه بزرگ شوم ...

اما امروز سن و سالم بيشتر شده ديگر بر آن عقيده سابق دوران بچگي نيستم ، هر چه بزرگتر مي شويم عقلمان كوچكتر مي شود، كمتر مي فهميم . آميخته به احساس و پر مي شويم از تعلق و دلبستگي و وابستگي ، چه ساده و زلال و آسماني بوديم در ايام كودكي . به ياد مي آورم روزي كه معلم به كلاس آمد و روي تخته چنين نوشت: علم بهتر است يا ثروت ؟و گفت: اين موضوع انشاء شماست.آنزمان كوچك بوديم اما در پاسخ سوالش ترديد نكرديم و براي آنكه متن انشاءمان يك صفحه اي شود چه دلايلي كه نمي آورديم آقا انسان عالم مي تواند توليد ثروت كند اما نادان ثروت در دست خويش را نيز از دست مي دهد ، بي هيچ شك و شبهه اي ...

اما امروز چه بسيارند آدم بزرگهايي كه به راحتی ثروت اندوخته را بر باد می دهند ! بگذریم ... بهتر است بگویم بسیارند آدم بزرگهایی که ثروت را از علم بهتر مي دانند ، من شك ندارم اينان هماناني هستند كه در ايام كودكي چون من انشاء مي نوشتند .

بیائیدبرای یک لحظه ما هم شاهزاده  کوچولویی شویم  !  یک شاهزاده پولدار ... با پول مي توان خوب زندگي كرد ، مي توان عاشق شد، مي توان ميزي بدست آورد و صاحب عنواني شد  مي شود چند روزي بيشتر بر اريكه قدرت پوشالي تكيه زد، حتي مي توان چند صباحی در یک شهر دیگر مسئول شد  ! و می توان به درجه ای از افتخار هم نائل شد مثلا چیزی شبیه : کسب آخرین رتبه از شهرستانهای کشور در میزان دریافت اعتبارات ملی ! ضرورتی هم ندارد کسی چیزی بفهمد ! به مردم چه بروند خرشان را بچرانند

باسوادها می شوند زیردست و مروج عقايد سطحي ات.

کافیست هر از چندی با یکی از کسانیکه در مقابلشان احساس خطر می کنی چپ بیفتی ! آنوقت است که می توانی با کمک زیردستان دمار از روزگارش درآوری !

و یا کافیست یکی از زیردستان را با مدرک فوق دیپلم بعنوان دکتر خطاب کنی آنوقت است که نفهم ها می گویند چه شاهزاده خوب و باسوادی !

به هر حال به این نتیجه رسیده ام که هر چه بزرگتر مي شويم ، كوچكتر مي شويم و حقير.....

صدای کودکم در گوشم پیچید : بابا ! علم بهتر است از ثروت چون با علم مي شود معلم شد، صاحب فكر شد ، انسان شد، به خدا نزديكتر شد!

انگار هر چه كوچكتر بوديم،گويي عاقلتر بودیم و  بزرگتر و فهميده تر و ....

غلام همت آنم كه زير چرخ كبود زهر چه رنگ تعلق پذيردآزاداست

 
+ نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت توسط ریواس |

گفتمان منصفانه؛
                    تنها دارائی ماست!
                                             ثروت ناچیزمان را
                                                            با شما تقسیم میکنیم!
به عقیده ها، دینها و فرهنگها احترام میگذاریم
                                                         حتی اگر مخالف عقیده و نظر ما باشند

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

همه مي دانيم ميراث فرهنگ هر ملت پيشينه تاريخي و اصالت ملي و فرهنگي هر جامعه است که متعلق به تمامي نسلها مي باشد و يکي از ستونهاي ماندگاري جوامع متمدني چون ايران است . اين در حالي است که استان کرمان و بخصوص شهر شهربابک با قدمت دیرینه خود هر چند مورد بی توجهی های زیادی واقع گردیده اما  با برخورداری از گنجینه پربار تمدن همیشه گوی سبقت را از بسیاری از رقبا ربوده و با اندکی دلسوزی در پای رقابت چیزی کم نمی آورد  . بي توجهي در حفظ و حراست از آثار باستاني منطقه مي توان به تبعات ناگواري در پاسداشت ميراث فرهنگي شهربابک بيانجامد.  .يکي از اين ميراثهاي گرانبهاي این شهرستان عمارت موسی خانی  است که تابلوي سازمان ميراث فرهنگي و گردشگري در آن خودنمايي مي کند .

اما متاسفانه در حال حاضر فرماندار محترم جهت تاسیس واحد  دانشگاه ملی دقیقا انگشت روی این بنای تاریخی نهاده تا بار دیگر غصه نداشتن مسئول بومی را بر نفیر مردمان رنج کشیده این سرزمین به رخ بکشاند. و تاسف بار تر اینکه امروز افراد بومی که بارها از آنها به عنوان نان به نرخ روزخورها یاد کرده ام نیز به دنبال این فکر عجیب کشان کشان در تلاشند مبادا از نگاه نافذ آقایان محروم مانند.

احداث دانشگاه در یک عمارت تاریخی که به زحمت بازسازی شده است نه تنها باعث تخریب این اثر خواهد شد که بنای بی توجهی نسل جدید به پایبندی به ارزشهای این دیار را خواهد گذاشت به راستی اگر روزی بخواهیم به همین دانشجویان غیر بومی اثری از قدمت شهر را نشان دهیم چه جایی را برمی گزینیم؟ عمارتی که بر روی دیوارهایش خط خطی های دانشجویی حک شده ، یا جای میخ های تخته وایت بردها را ؟ در و پنجره های شکسته شده آنرا که با زحمت به اینجا رسیده اند؟

چقدر تاسف بار است برای بدست آوردن یک گنجینه تلاش کردن و به راحتی آنرا در معرض تخریب گذاشتن ؟ آیا به راستی جای دیگری برای احداث دانشگاه نیست ؟ کسی  مخالف رویکرد دانشگاهی شهربابک نیست اما واقعا اگر عاقلانه تر بیندیشیم و تصمیم گیری نمائیم بهتر نیست ؟ تا کی چوب مسئولین غیر بومی و کج فکری های نان به نرخ روزخورها را خوردن ؟

بي توجهي سازمان مربوطه نسبت به این پیشنهاد نیز قابل تامل و غيرقابل توجيه است . اين مي تواند زنگ خطري براي قدمت تاريخي شهربابک و آثار باستاني آن باشد   .

هرگز فراموش نکرده ایم در زمانی نه چندان دور این عمارت به دبستان تبدیل شده بود و متاسفانه بسیاری از درهای قدیمی این عمارت در بخاریهای هیزمی جهت گرم کردن دانش آموزان سوزانده شد . و در یک فاجعه دیگر در سال 65 بخش عظیمی از عمارت به بهانه سیل تخریب شد . واینک آیا هنوز مسئولین ما به این درجه از آگاهی و شعور نرسیده اند تا جلو فاجعه سوم را بگیرند .
در حال حاضر استفاده از منازل مسكوني شركت مس كه نزديك به يكسال است ساخته شده اند و بدون استفاده بحال خود رها شده اند مي تواند مشكل دانشگاه را تاساخته شدن ساختمان اصلي دانشگاه حل نمايد .

آقای رضا حسینی ، برادر عزیز :

لطفا چاره ای بیندیشید !

مجله الکترونیکی ریواس با اعلام اين خبر،  منتظر پاسخگويي نهادها و مسئولان درقبال  اين اقدام بوده  و از تمامي دوستداران فرهنگ و تاريخ منطقه بخصوص نهادها و سازمانهاي ذيربط منجمله استاندار محترم مي خواهد هرچه سريعتر موضوع را بررسي وحتی  در ترميم اين اثر تاريخي و باستاني همت گمارند .

+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت توسط ریواس |

بگذار تا "شیطنت عشق" چشمان تو را بر عریانی خویش بگشاید،

هرچند  معنی جز رنج وپریشانی نباشد،

اما کوری را هرگز به خاطر آرامش تحمل نکن.

 

دکتر علی شریعتی

هبوط در کویر،صفحه 237
+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت توسط ریواس |

ریواس
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم دی 1386ساعت توسط ریواس |

ما آدما هميشه دنبال پيشرفت بوديم و هستيم ٬ ما از بدو تولد هميشه اهدافي رو در نظر داريم و براي رسيدن به اونا در حرکتيم ٬ بدون شک دروغ ميگه اوني که ميگه هدفي نداره ٬ همه تلاش خودمون رو مي کنيم تا به هدفمون برسيم ولي وقتي بهش مي رسيم و بعد از اينکه يه خورده باهاش ور رفتيم مي فهميم زياد هم چيز جالبي نبوده ٬ يه گوشه اي  پرتش مي کنيم و مي ريم دنبال يه چيز بزرگتر ...


هنوز هم بچگي‌هامون رو به خاطر داريم...

و اين که چطوري کم‌کم بزرگ شديم ٬ و اهدافمون هم بزرگتر شد . اگه يه روزي براي به دست آوردن پفک و شکلات بي تاب بوديم ٬ بعدها به خاطر دوچرخه و... بي‌تاب مي‌شيم ولي در عين حال از پفک و شکلات هم بدمون نمي‌آد .... يکي يکي  به اهدافمون مي‌رسيم ولي هيچ‌کدوم راضيمون نمي‌کنه ٬کم‌کم مي‌فهميم٬ دنبال يه چيز خوبيم ٬ يه چيزي که به روح بي قرارمون آرامش بده ٬ چيزي که هنوز درست نمي دونيم  چيه .

                                      ریواس


يه روز مي‌فهميم که عاشق شديم....

يه نفر همه فکرمون رو مشغول خودش کرده ٬ به نظر مي‌رسه اون همون فرشته نجاته ٬ همونيه که با اومدنش همه چي رُ برامون مياره ٬ با خودمون ميگيم اين همون چيزيه که دنبالش بوديم و عشق همون نيازيه که همه ما آدما داريم ٬ نياز داريم تا به يه نفر يا يه چيزي ٬ اونقدر وابسته بشيم که خودمون رُ هم فراموش کنيم ٬ دوست داريم که مبهوت يک زيبايي ابدي باشيم و اين همون نيازيه که هميشه ما رو به سمت بالا مي‌خونه..... عشق‌هاي دنيايي ٬ تجربه و فرصت خوبي هستند تا بويي از عشق به دماغ ما بخوره ٬ تا ما به دنبال منشاء اين بو بريم .... نمي‌دونم چه طوري اين بحث رو ادامه بدم و چطوري اونُ جمع بندي کنم تا به نتيجه برسيم ولي بي‌خيال نتيجه‌اي که مي‌خواستم بحث رو بهش برسونم اينه که :

همه ما يه روزي مي فهميم ....


ظواهر و ماديات هر چند لازمن ولي کافي نيستند ٬ ماديات هرگز روح  ما رُ ارضاء نمي‌کنن ٬ بي شک همه ما يه روزي به اين نتيجه مي رسيم ولي ممکنه اون روز خيلي دير باشه ٬ ممکنه اون روز٬ روزي باشه که ما همه فرصت‌هامون رو از دست داده باشيم ٬ فرصت رسيدن به يک آرامش دروني و واقعي ٬ فرصت لذت بردن از زندگي ٬ چون عمر ما کوتاهه ٬ و دريا بزرگ ٬ هر چي بيشتر بايد شنا کنيم و از شنا کردن لذت ببريم .

بين خودمون بمونه....


حرف زدن در مورد اين جور چيزا راحته ٬ نيرويي در درون ما هست که اين حرفا رو تايد مي‌کنه ولي نيروهاي ديگري هم هستند که ما رُ اسير خودشون کردند٬ ما اسير کذشته‌ايم و چيزايي که بهمون ياد داده ٬ اسير جامعه‌ايم و نقابي که بهمون داده ٬ جامعه‌اي که خيلي راحت ازش تاثير مي‌گيريم ٬ ما اسير قدرت طلبي و غرورمون هستيم ٬ اسير خودخواهي ٬ گناهانمون و خيلي چيزاي ديگه هستيم . زنجيرها و محدوديت‌هامون بهمون اين اين اجازه رو نمي‌دن  که خودمون باشيم و نداي درونمون رُ درست بشنويم ٬ بايد نقاب‌هامون رُ برداريم بتها رُ بشکنيم و آزاد و رها بشيم ٬مانبايد از زمين خوردن بترسيم ٬ چون ادعاي خدايي نداريم٬با زمين خوردنه که ما ساخته مي‌شيم ٬ بعد مي‌تونيم به نداي درونمون گوش کنيم.

                                               ریــواس

+ نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت توسط ریواس |

ریواس

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

خوش باشد،خوش باشدآن قاصدکی که در پهنه ی آسمان رها شده باشد،آن قاصدکی

        که هیچ چیزی وکسی اخم نمیکند با رقصش ...او می رقصد وچه زیبا و سبک می رقصد

        بنگرش چه مغرورانه و طنازانه قدم میگذارد بر آنچه که من وتو به آن زنده ایم ...جز خودش

       چه کسی میتواند مسحورش کند ؟ ... نه ...نه آن گل خوشرنگ زاده ی صحرا مسحورش

       میکند ونه آن گل زاده شده ی دستان من وتو ...

        بنگر که چه زیبا و هوشمندانه می خرامد ... نمکی می لغزد وتو گویی سالها می بینیش

       که دارد می لغزذ ...

        او زاده ی ابرهاست ، دروغ است که می گویند زاده ی ساقه ی پر خاری است .او پر از

        خویش است و نمی تواند من و تو را بفهمد ... ای کاش هستی خود را میدادم وثانیه ای

       ،لحظه ای به جایش می بودم ...چه چیز خود را بدهم در عوض حس زندگی او ...

        اخر من ... آخر من مگر آن قاصدکی نیستم که در دره ایی تنگ رها شده ام .....

       اگر وجودم را بکاوی در میابی که من آن رقاص بی آهنگم ... آری بی آهنگ که خود آهنگم

       ... اما ببین چگونه سنگ لاخ ها نمگذارند برقصم ... تا اینکه میروم بدان سو که وجودم مرا

       می کشاند آن چنان بر من ضربه ایی می زنند که گویی دشمنی صد ساله دارند .. چقدر

       زخمی شده ام ... هیچ کس نمیداند که من قاصدکی بودم زیبا که اکنون باید برقصم برای

       سنگ لاخ های بی روح ... و اکنون این ذره ذره ی وجود پر پر شده ی من است که فریاد

       برمی آردخوشا آن قاصدکی که در پهنه ی آسمان ،دست پر سخاوتی رهایش کرده باشد.

ریواس

 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

ریواس

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

شاید بین اعضای خانواه شما کودک خردسالی وجودداشته باشه ویا نه علاقه مند باشین که نقاشی کودکان راتجزیه وتحلیل کنین . برای اینکار ازکوک بخواهید تابرای شما به دلخواه خودش نقاشی بکشه . برای تجزیه وتحلیل نقاشی به نمادهای اصلی آن که توضیح میدم استفاده کنین. البته درچند مرحله که وبلاگ بروز بشه نمادهای دیگر راتوضیح میدم پس منتظر باشین .
1- خورشید:

کشیدن خورشید درنقاشی بچه ها سمبل مادره این بچه ها وابستگی واحساس خوبی نسبت به مادرشون دارن .اگه خورشید راپشت کوه کشیدن یاروی آن را باابر میپوشن (البته ابر سیاه) این موضوع احساس منفی کودک نسبت به مادر را نشون میده، اگر درنقاشی خورشید به صورت ناپیدا( هم میشه گفت که این خورشیده ویاهم میشه گفت نیست) بدین معناست که بودن ونبودن مادر فرقی نمی کنه.
2-  خانه

کودکانی که پدران ومادران لایقی دارن خانه ای میکشن که با توجه به سن آوناانتظار داریم ولی بچه هایی که پدران بی تفاوت دارن خانه ای میکشن که سقف نداره

3-  پنجره

کشیدن پنجره سمبل ارتباط درون وذهن کودک بادنیای واقعی آنها داره . اگه کودک خانه هایی می کشه که پنجره نداره باید به ارتباط او با دنیای خارج واقعیت اطرا ف او مشکوک شد . اگه کودک خانه ای با پنجره ای به رنگ زرد نقاشی میکنه با ید به احساس زیبای او پی برد وبدونید که بادنیای بیرون ازذهن خود به خوبی ارتباط برقرار مینکه.

4- چراغ:

چراغ علامت عشق ومحبته ،اگه درخانه ای که کودک نقاشی میکنه چراغی آویزانه وپرتونوری ازآن می تابه میتوان ازروشنی دل کودک باخبر شد


5- درخانه:

درخانه که کودک تصویرمیکنه سمبل رفت وآمد وعلاقه مندی کودک به رفت وآمد خانوادگیه.اگه تمام نقاشی های کودک که خونه کشیده درنداره ،یک دیوار نداره،یاپنجره ای سیاه رنگ وتاریک کشیده این کودک مشکلاتی داره . اگه خونه ای کشیده که درنداره ویاسقف نداره این کودک دوستی نداره ویاهمبازی کم داره

.
6- دود کش:

دودکش خانه درنقاشی کودکان رمزی ازعاطفه آنهاست این دود کش هیچ ربطی به بخاری نداره ،این گرمای عشق اونهاست که به رمز ازاین دودکش غلیان میکنه.


7- روخانه:

رود خانه وآبی که از کنارخونه ای میگذره درنقاشی نشون دهنده جریان عادی زندگیه که درنقاشی

 کودک مشخص شده.

 

ریواس

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

دو روز مانده به پايان جهان، تازه فهميد که هيچ زندگي نکرده است. تقويمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقي مانده بود. پريشان شد و آشفته و عصباني نزد خدا رفت تا روزهاي بيشتري از خدا بگيرد. داد زد و بدگفت، خدا سکوت کرد.آسمان و زمين را به هم ريخت، خدا سکوت کرد.جيغ زد و جار و جنجال راه انداخت، خدا سکوت کرد. به پر و پاي فرشته و انسان پيچيد، خدا سکوت کرد. کفر گفت وسجاده دور انداخت، خدا سکوت کرد.عاقبت دلش گرفت و گريست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت: عزيزم اما يک روز ديگر هم رفت. تمام روز را به بد وبيراه  و جار وجنجال از دست دادي. تنها يک روز ديگر باقيست. بيا و لااقل اين يک روز را زندگي کن. لابه لاي هق هقش گفت: اما يک روز ... با يک روز چه کار ميتوان کرد... خدا گفت: آن کس که لذت يک روز زيستن را تجربه کند، گويي که هزار سال زيسته است وآنکه امروزش را در نمي يابد، هزار سال هم به کارش نمي آيد.و آن گاه سهم يک روز زندگي را در دستانش ريخت وگفت: حالا برو و زندگي کن...او مات و مبهوت به زندگي نگاه کرد که در گودي دستانش مي درخشيد. اما مي ترسيد حرکت کند. مي ترسيد راه برود، مي ترسيد زندگي از لاي انگشتانش بريزد. قدري ايستاد... بعد با خودش گفت: وقتي فردايي ندارم، نگه داشتن اين زندگي چه فايده اي دارد، بگذار اين يک مشت زندگي را مصرف کنم. آن وقت شروع به دويدن کرد. زندگي را به سر و رويش پاشيد، زندگي را نوشيد و زندگي را بوييد و چنان به وجد آمد که ديد مي تواند تا ته دنيا بدود، مي تواند بال بزند، مي تواند پا روي خورشيد بگذارد. مي تواند ..... او در آن يک روز آسمان خراشي بنا نکرد، زميني را مالک نشد، مقامي را به دست نياورد اما ...اما در همان يک روز دست بر پوست درخت کشيد. روي چمن خوابيد. کفش دوزکي را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرها را ديد و به آنهايي که نمي شناختندش سلام کرد و براي آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان يک روز،آشتي کرد و خنديد و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشيد، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان يک روز زندگي کرد اما،فرشته ها در تقويم خدا نوشتند، امروز او درگذشت، کسي که هزار سال زيسته بود....

                                                 ریــــواس

+ نوشته شده در سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط ریواس |

آن شب تنهاترين شب کوفه بود و خسوفي ترين شب تاريخ، چند پاره ابر تيره و سياه بر شهر کوفه سايه انداخته بود. روحي الهي در سکوت غمگين شب به پرواز ملکوت درآمده بود. مرغابي ها غمگينانه ترين آوازها را به گلوي شب ريخته بودند، زمين از اين فاجعه مي لرزيد و ستونهاي مسجد کوفه مرثيه سر داده بودند. علي(ع) آن مرد عدالت، در بستر شهادت آرميده بود، عرشيان نگران اين صحنه با يکديگر نجوا مي کردند. محراب کوفه در سکوتي غنوده بود.  یتیمان ، درغبار سنگين آن لحظه هاي جان فرسا ديده ها را بر در دوخته و منتظر باز شدن آن با دستان يتيم نواز مولايشان بودند که باز هم پدر و پناهشان بيايد و برايشان قوت شبانه بياورد. آري شانه هاي زخمي علي(ع) به انبان نان و خرما الفتي ديرينه داشت و ايتام و بي پناهان با طنين گامهاي او مانوس بودند. هان اي زمينيان با علي چه کردند...؟اين سوالي بود که آسمانيان از اهل زمين مي پرسيدند شب مي رفت تا به صبح برسد که ناگهان حزن انگيزترين فريادها از خانه علي(ع) برخاست. کوفه درميان دستان آکنده از شرمش، مردي از تبار عرشيان را با فرق شکافته به عرشيان تقديم مي کرد. تاريخ هم از عمق اين فاجعه تام مي گريست و خطاب به زمينيان مي گفت...؟ اي مردم با تجسم عدالت چه کرديد؟ ننگتان باد که با وسوسه هاي شيطاني، دستان خود را به خون بهترين انسان آلوديد... آيا نينديشيد که زمين، لحظه هاي بدون علي(ع) را چگونه سر کند؟ شب بدون مناجات علي(ع) چگونه سحر کند؟نفرين بر آن دستان مظلوم کش که خاک نشينان را باز هم بر خاک نشاندند و زخمي عميق در سينه درد آلود تاريخ بشر نشاندند، زخمي که با هيچ مرهمي التيام نمي يابد.

ریواس

+ نوشته شده در دوشنبه نهم مهر 1386ساعت توسط ریواس

ریــــواس

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت توسط ریواس

ریواس    

                                                            بقیه عکسها را در ادامه مطلب همین پست مشاهده نمائید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت توسط ریواس |

برای لاغر شدن، از بشقاب و رومیزی آبی رنگ استفاده کنید.

رنگ آبی اشتها را کم می‌کند!


 اگر مضطرب هستید و فشار عصبی طاقت شما را بریده است، از رنگ سبز استفاده کنید.

 رنگ سبز آرامبخش است و فشار خون را کاهش می‌دهد! 
 

اگر بی‌حال و حوصله هستید، رنگ نارنجی را برگزینید، هنگام استحمام صبحگاهی از حوله و ابزار نارنجی استفاده کنید.

 رنگ نارنجی بی‌حالی شما را از بین می‌برد.
 

چنانچه از کم خونی رنج می‌برید، میوه‌های قرمز رنگ مانند گیلاس، توت فرنگی و گوشت قرمز مصرف کنید!

 

بهتر است آدم های افسرده، لباس زرد رنگ بپوشند. غذاهای زرد بخورند و چیز های به رنگ زرد را در پیرامون خود داشته باشند.

 رنگ زرد سطح انرژی را بالا برده و از افسردگی پیشگیری می کند. 

اگر کم خواب هستید وسایل اتاق خواب را بنفش کنید، یا از چراغ خواب به رنگ بنفش  ستفاده کنید.

 رنگ بنفش آرامش دهنده و خواب‌آور است. 

                                                               ریواس

              

+ نوشته شده در جمعه سی ام شهریور 1386ساعت توسط ریواس |

سازمان نظام پرستاري نسبت به آن چه كم توجهي به نقش و نوع كار پرستاران در سريال «اغما» مي‌ناميد، در نامه‌اي اعتراض جامعه پرستاري درباره‌ي اين سريال را اعلام كرد. به گزارش ايسنا، روابط عمومي سازمان نظام پرستاري به درخواست پرستاران سراسر كشور، با ارسال نامه‌اي به صدا و سيما در خصوص پخش سريال «اغما» اعتراض خود را به رويه مخدوش كردن جايگاه جامعه خدوم و زحمتكش پرستاري و جبران موارد مطرح شده در اين سريال از سوي عوامل توليد كننده آن اعلام كرده است.

ریواس

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت توسط ریواس |